خلوتگه کافه

سلام بر زندگی...

 

سلام بر لطافت زندگی...

 

سلام بر زیبایی های زندگی...

 

سلام بر شروع دوباره ی یه زندگی...

 

سلام بر امید روزهای روشن زندگی...

 

سلام بر لبخند و خنده های شیرین دنیا...

 

 

+: میخوام دوباره به زندگی لبخند بزنم.


+:

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 8:59 توسط کافه

سلام ‏ ‏ مهرماهتون مبارك مهربونا :‏)‏ هيج وقت از روز اول مدرسه خوشم نميومد و استرس اين روز باهام بود حتي دانشجو هم كه بودم :‏|‏ مهر امسالم كه خوب شروع نشد ... انتظار يه اتفاقاي خوب رو داشتم اما نشد وقتي هم كه خبر فوت يه دانش آموز كلاس اولي رو تو راه مدرسه تو روزنامه خوندم خيلي متأثر شدم اما بهر حال فصل دوس داشتني ايه باييز :‏)‏ +:‏ مهرماهي مهربون هاني جون تولدت مبارك. دنيا رو برات شاد شاد و شادي رو دنيا دنيا برات آرزومندم. +:‏ با موبايل سادمون اومدم نت . ببخشيد كه اين هفته بهتون سر نميزنم. +:‏ ‏ :)
نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 9:38 توسط کافه|

من نمیدونم چرا هر چی خواب شیرین و به یاد موندنیه رو بعدازظهرا میبینم!!!

خب من باید درس بخونم...هی وسوسه میشم که بخوابم شاید خواب شیرین ببینم

نمونش همین یکی دو روز پیش...یه خوابی دیدم که علاوه بر شیرینیش یادش میفتم خندم میگیره...

خواب میدیم خانوم جان حاملن دارم میبرمش بیمارستان...حالا اینقد هر دو خوشحال که نگوووو....از من که هی 

ماچش میکردم...ازون که هی خودشو لوس میکرد تا من ببوسمش.

چه خانوم ناز و خوشگلی هم بود.

خوشابحال خودم.

اما خب حیف که همش خواب بود...آخه خدا جون اول کوو خانومش که خواب بچشو دیدیم.

دو بارم تو خواب بعدازظهرم خواب نازی رو دیدم. چقد شیرین بود.

پس میشه گفت:

کافه جان بخواب و بگو عشق است خواب بعدازظهرگاهان.

+: ساره جان برای حال این روزات نگرانم. اصن دوس ندارم تو این حال ببینمت.

+: نگار جان نیومده که رفتی...من نتونستم وبتو ببینم که. چرا بستی وبتو؟؟

+: طلا جان تو دیگه چرا خدافسی کردی آخه؟؟

+: تبریک به قبولیای کنکور. امیدوارم که موفق باشین. البته به شرطی که شیرینی منو بدین.

+:

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 18:50 توسط کافه|

همیشه این احساس رو دارم که خدا همه جا و  در همه حال هوامو داره...واقعا تو خیلی جاها و مسائل این رو

لمس کردم...واسه همین اولین دعایی که بعد از نمازم میکنم اینه که خدایا ممنون از تمام لطفی که بهم

داری و ممنون بابت نعمتایی که به من بخشیدی...نعمت سلامتی...یه قلب مهربون...یه زندگی آروم...یه لب

خندون ...دوستای خوب...و خیلی چیزای دیگه. کاش قدرشونو بدونم و همین چیزا دلگرمم کنه و بهش افتخار

کنم و اون حس یه وقتا ناامیدی و ناسپاسی رو از خودم دور کنم...البته بیشترین چیزی که منو اذیت میکنه و

دغدغمه اینه که کاش بتونم هر چه زودتر برم سر کار و حس استقلال رو تجربه کنم.

"خدایا بی نهایت ممنونتم"

  

+: خب حالا که بحث دوستای خوب شد بذار همینجا به خاطر شما دوستای خوبم که همیشه بهم لطف و

محبت داشتین تشکر کنم. به قول گلبرگ یه عالمه ممنون.

+: یه برادرزاده دارم تو خواب خمیازه میکشه!!! یعنی دفعه اول که اینو دیدم چقد خندیدم.

+: خب این هفته هم که نتایج کنکور اعلام میشه. ببینم چنتا دوست دکتر و مهندس خواهیم داشت. کوفتتون 

بشه قبول شین و شیرینیا رو تهنا تهنا بخورین و به من ندین.

+: احساس میکنم که باید یه خورده لینک تکونی کنم.

+: 

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت 11:35 توسط کافه|

سلام دخترای گل

هی بگین تبعیض و تبعیض

چرا پس روز پسر نداریم؟؟!!!

تازه تو زبان انگلیسی هم میخوان صداتون بزنن با سه شکل متفاوت...به ما که چه مجرد چه متاهل میگن Mr

حالا شما متاهلش رو باید بگی Mrs، مجردش رو باید بگی Miss، اگه ندونیم که متاهلی یا مجرد باید بگیم Mis.

کلا همیشه دوس دارین پیچیده باشین...هاپپکینز میگه زن سراسر وجودش راز و معماس...

حالا بگذریم ...چیکارتون میشه کرد:

اومدم بگم که:

روزتون مبارک دخترای ناز و ملوس

تقدیم به شما نازدونه ها.

 

+: یه زن چیزی جز شوهر نمیخواهد وقتی به او میرسد همه چیز میخواهد.  بعد هی میاین به من میگین چرا 

زن نمیگیری. والا.

+: دوستان این هفته احتمالا نتونم بهتون سر بزنم و این روز رو تو وبتون  بهتون تبریک بگم. ببخشید.

+: 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 20:43 توسط کافه|

میگن:

مرد اهل خطر است و بازی

و زن خطرناکترین اسباب بازی

یعنی چی به نظر شما؟؟؟

+: ببینم ازین هفته میتونم بشینم و شروع کنم به خوندن واسه دکتری یا نه؟ 

+: 

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 16:31 توسط کافه|

دلا شبهـــــا نــــــمی نـالی به زاری
ســــــــــر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله ســــر کن
خبــــــــر از درد بــی دردی نـــــداری
بنال ای دل که رنجت شـادمانیست
بمیر ای دل که مرگت زنـــدگانیست
دلی خواهـــــم که از او درد خــــیزد
بسوزد ، عشق ورزد ، اشــــک ریـزد
مباد آن دم که چنگ نغمه ســــازت
ز دردی بر نیــــــانگـــــــیزد نــــــوایی
مــــــباد آن دم که عود تار و پـــودت
نســــــوزد در هـــــوای آشـــــــنایی
بنال ای دل که رنجت شادمـانیست
بمیر ای دل که مرگت زندگــانیست
دلی خـواهم که از او درد خــــــــیزد
بسوزد ، عشــــق ورزد ، اشک ریزد

 

یه وقتا یه آهنگ، یه تصویر، یه مکان خاص و خیلی چیزای دیگه واست یادآور کلی خاطره میشه. یادمه اولین 

اسمسی که نازی بهم داد فقط و فقط یه سلام بود...من شمارشو نداشتم ولی وقتی اس داد فهمیدم که

خودشه...چون خیلی انتظارشو کشیده بودم....حدود یه ماه دنبالش بودم تا تونستم راضیش کنم با هم باشیم

اس که داد گفتم سلام نازی....گفت از کجا میدونی منم؟؟ گفتم دیگه دیگه. آره نازی زیاد انتظارتو کشیدم...

همونجوری که بدون اینکه تصویری ازت دیده باشم وقتی قرار شد برا اولین بار ببینمت...گفتی با دوستم 2 نفره 

میایم سمتت و یه جایی رو مشخص کن ...و من تو اون شلوغی جمعیت باید هر دو نفری که با هم رد میشدن 

رو ببینم اما تو شیطونی کردی و از هم جدا شده بودین و خودت تنها اومدی سراغم...با این وجود من از دور 

شناختمت...خودمم نمیدونم چطور شناختمت...چون من هیچ تصویری ازت نداشتم...دلم گفت که خودشه...

خیلی بهت نزدیک شده بودم از همون اول....رابطه ی اول که میگن همینه لامصب.

اما علاوه بر اسمس اولت که "سلام" بود چیزی که با شنیدنش دلم آتیش میگیره و اون روزای با تو بودن رو تو

ذهنم میاره آهنگ "سلام"  فریدون آسراییه . این آهنگ رو اولین بار از گوشی خودت شنیدم و هنوزم دوسش 

دارم.

 

+: دیشب باز خواب نازی رو دیدم. چقد شیرینه هنوز خواب تو رو دیدن.

+: امروز یه ماکارونی درس کردم اصن هلووووووووو...دوستم یه بشقاب کشید گفت زیاده یه کمشو برگردون

تو قابلمه...بعد دید نه بابا ترکوندممممم...به بار دوم که بسنده نکرد...سومی رو کشید..اون دوست دیگمم که

چهار بار هی کشید و کشید. واقعا دیگه وقت شوهر دادنمه.

+: افسانه جان تولدت پیشاپیش مبارک. امیدوارم همیشه چون گل سرسبز و شاداب و باطراوت باشی.

+: هر روز که میگذره کافه خلوت و خلوتتر میشه.

+: چقد تنهام این روزا.

+: 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 14:43 توسط کافه|

سلام

امروز برگشتم تهران. داشتم میرفتم پیش دوستام...تو مسیر از کنار پارک لاله رد میشدم. تو اون مسیر یه 

گلفروشی هست. یه پسره از تو گلفروشی اومد بیرون با یه گل رز سرخ. یاد اون روزا افتادم که واسه نازی و

گلبرگ ازونجا گل میگرفتم. عادت کرده بودم واسه هر دفعه که میرفتم سر قرار حداقل یه گل واسش ببرم.

میخوام حالا یکی دو تا عکس از گلایی که عکسشونو دارم رو بذارم.

 

+: الهام جان نت نداشتم که به موقع تولدت رو بهت تبریک بگم. تولدت مبارک الی جان. امیدوارم که همیشه

چون گل سرسبز و شاداب و باطراوت باشی .

+: یکی از دوستام که نوشته هاشو خیلی دوس داشتم و شیرین بیان میکرد وبشو بسته. حالم گرفته شد

نمیدونم میاد اینجا یا نه...سرکار علیه برگرد خواهشا. 

+: آخرم نتونستیم ما یه شیرینی قبولی کنکور از یکیتون بگیریم. چقد حرص خوردم من.

+:


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفدهم مرداد 1393ساعت 18:14 توسط کافه|

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده ست

زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده ست

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند

کوزه ی تنهایی ِ روحم سفالی تر شده ست

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب

ماه، در مرداب این شب ها هلالی تر شده ست

گفت تا کی صبر باید کرد، گفتم چاره چیست

دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده ست

زندگی را خواب می دانستم، اما بعد از آن

تازه می بینیم حقیقت ها خیالی تر شده ست

ماهی کم طاقتم، یک روز دیگر صبر کن

تنگ آب ، از روزهای قبل خالی تر شده ست

 

+: چه استرسی دارن این کنکوریاااا.... خداییش من روز اعلام نتایج کنکور سراسری رو بیرون از خونه بودم داداشم اومد بهم گفت که قبول شدی!!!. یعنی اصن تو حال و هوای اعلام نتایج نبودم اصن..

جالبه نتایج ارشدمو هم تهران بودم با داداشم بیرون بودیم دوستم زنگ زد که نتایج اعلام شده ...برام نیگا کرد و گفت قبول شدی.. خوو یه کم ازم یاد بگیرین. والا.. نامردین هر کدوم قبول شین و شیرینی ندین.

+: واکنشتون بعد شنیدن خبر ازدواج دوست رابطه ی اولتون چیه؟؟؟ من که حسابی گریه کردم.

+: 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 14:13 توسط کافه|

بعد 4 ماه اومدم خونه...

مادرم رفته بود هیأت برا نماز عید فطر.

من نماز شروع شده بود که رسیدم خونه...نماز که تموم شده بود مادرم بدو بدو اومده بود که نگرانت شده بودم

دیر رسیدی...چقد بوسم کرد...بغض رو توی دلش حس کردم...بعد گفت من برم با خانوما تبریک عیدو بگم و برگردم

دوباره که برگشت...میگه عیدت مبارک ...ای کلک...یعنی بیا دوباره روی ماهتو ببوسم پسرم

بابامو که دیدم برا اولین بار نشونه های پیری رو تو ظاهرش دیدم...یه جوری شدم وقتی دیدمش... الانم که ازش

مینویسم دلم بغض کرد.

 

+: تولد عید همگی مبارک با تاخیر. 

+: یه چنتا دوستان وبشون رو بستن. فاطمه..ملیکا جون...آرزو...نازنین. چرا آخه؟؟؟

+: ادامه مطلب برو بگو ببینم چه روزی بدنیا اومدی یه کم بهت بخندیم.

+: 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 0:46 توسط کافه|


آخرين مطالب
» سلام...
» بوي ماه مهر...
» خواب...
» خدایا ممنون...
» دختر ...
» همینجوری...
» سلام...
» گل...
» ...
» خونه...

Design By : Pichak